یه بار یکی بهم گفت اگه همه چیز قسمته پس چرا خدا این دوست داشتنو داده . واقعا جوابی برای این سوال هست. که چرا ؟!!!
چرا بعضیا این عشقو حقیر میدونن به خدا عشق کاری میکنه که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه بکنه . والاترین نعمت خدا اینه که حس دوست داشتن رو به ما داده . قربون خدا برم که همه ی کاراش بی حکمت نیست . عشق هستش که کافر و مسلمان میکنه . چرا همه فکر میکنن که عشق یه مدت هست که با تغییر شرایط کم رنگتر میشه و خود به خود ناپدید میشه ؟!!! اصلا اینطور نیست یا مزشو نچشیدی یا خودتو زدی به اون راه.
خیلیا که دنبال عشق میگردن راهشونو اشتباهی انتخاب میکنن. هر حس که عشق نمیشه. بابا عشق بالاتر از ایناست که به این راحتیا بتونی پیداش کنی . اصلا کی کلمه عشقو کشف کرد .اصلا چرا اسم عشق رو روش گذاشتن یه چیز دیگه میزاشتن .ببین طرف از عشق چی فهمید که اسمشو گذاشت عشق . عشق یه کلمه نیست یه تفسیر مفسل واسه خودش داره.
تا حالا براتون پیش اومده که یکی همین طور الکی بهتون بگه دوست دارم ؟
به نظرتون واقعا دوستون داره ؟ مگه میشه آدم کسی رو که نمیشناسه و یه باره که دیدتش بیاد بگه دوست دارم . اون حتما دوست داشت رو مزه مزه نکرده .
من خودم وقتی میخواستم عشقو بشناسم مثل دختر بچه ایی بودم که تازه وارد این دنیا شده و یه حسی واسه جستجو کردن داره و به هرچیزی دست میزنه تا بیبینه هرچیزی تو این دنیا چه نشانه و حسی داره . ولی نفهمید که نباید دستشو به آتیش بزنه تا ببینه سوختن چه حسی داره . پس اگه میخوای بدونی که آتیش چیه باید دستتو ببری توش تا بفهمی سوختن تو آتیش چطوریه . نباید همین طوری بگیم که آتیش داغه آدمو میسوزونه. نه این طوری نمیشه . بیشتر چیزایی که تو این دنیاست جیزه و ممکنه باعث سوختن یا نابودی بشه ولی لذتی که در سوختنه در دیدن نیست.
تو همینطوری واسه خودت یه تعریفی از عشق داری ولی واقعا نمیدونی چیه. و فقط از دیگران یه چیزایی شنیدی . به نظر من بهتره بری و داستان زندگی رو بازی کنی نه اینکه فقط بخونیش باید بازیش کنی .
اگه به وبلاگا سری بزنی میبینی که تو همشون کلمه عشق وجود داره یکی عاشقه اون یکی عشقشو از دست داده و خیلی چیزای دیگه.
ولی من امیدوارم یه روز هممون به اون عشقی که میخواییم دست پیدا کنیم.
بدجوری احساس پوچی میکنم بعد از این همه تلاش باز هم به جایی نرسیدم دنیا با من خوب تا نمیکنه انگار که پرونده من معلق شده و دیگه من وجود ندارم. نمیدونم آخر عمر من کجاست ولی اگه بد هم باشه باز من شکرگزار خدا هستم چون میدونم هیچ وقت بدی منو نمیخواد ولی چه خوب میشد که خیلی زود آرزومو برآورده میکرد . من بیشتر تلاشمو میکنم که بنده ی خوبی برای خدا باشم ولی دیگران نمیزارن میخوان یه جوری بد باشم.
خیلی بد میشه که آدم کسی رو نداشته باشه که واسش حرف بزنه نمیدونم شاید خیلی سخت میگیرم و یا بیشتر از چیزی که هستم میدونم.
تو این دنیا هیچ کس وجود نداره که منو درک کنه !!!(مادرم که منو به دنیا آورده اون هم منو درک نمیکنه)چرا من اینقدر باید سختی بکشم چقدر باید صبر کنم.من این خانواده رو که انتخاب نکرده بودم . من از خانواده خودم هم راضی نیستم اصلا از خودم بدم میاد .!!!!
یه روزی میرسه که آدمایی که تو واسشون فاتحه میخوندی اونا برات فاتحه بخونن. دنیا رو چه دیدی یه روز اینوره یه روز اونوره اگه زرنگ باشی دنیا رو تو دستت میگیری در غیر اینصورت فاتحه و الصلوات.
چند روزه که فکر میکنم دیگه هدفی ندارم و الکی دارم اکسیژن مصرف میکنم. اخه آدم بی هدف همون بهتر که مرده باشه تا اینکه الکی جا اشغال کنه.
همه ی ما مرده های زنده ایم فقط نمیخوایم باور کنیم.
یه بنده ی خدایی میگه :
" انسان در بهشت هم خوشبخت نیست"
نظر شما چیه؟
به نظرت بهشتی که دنبالش میگردی چه شکلیه؟ اصلا واسه خودت بهشتی داری؟

من نمیخوام اینطور بمونم ولی دیگه چیزی ندارم که بوسیله اون بتونم خودمو به ساحل برسونم یا خودمو به آخر دریا برسونم. دیروز به خاطرات مدرسه رفتنم فکر میکردم چه عالمی داشت همش خوشحال بودم و هیچ فکری و غمی تو مغزم نبود تنها دغدغه ام این بود که یه وقت از بازی عقب نمونم.
حالا حاضرم نصف عمرمو بدم تا اون دوران رو دوباره تجربه کنم . یادمه یه بار یکی از بچه ها رو تو مدرسه با آب خیس کردم اونم واسه تلافی لیوانشو از آب پر کرد و از مدرسه تا خونه دنبالم کرد من اون روز دیر به خونه رفتم چون یه جارو پیدا کرده بودمو چند ساعت ساعت اونجا قایم شده بودم.
یادمه اون زمون تنها یه بار اتوبوس سوار شدم آخه راه خونه تا مدرسه سر راست بود و با بچه ها شلوغ کنان بدون خستگی به طرف خونه میرفتیم. خاطرات اون دوران عین یه فیلم از جلو چشمام رد میشن.
یادمه که کلاس دوم ابتدایی بودم که به خاطر بلد نشدن یه سوال معلمم منو به کلاس اول برد و بچه های اون کلاس برام هوی هوی کشیدن همه ی اینا برا من شیرینن . من بیشتر معلم اول ابتداییمو دوست داشتم خدا رحمتش کنه اول شوهرش مرد بعد خودش فوت کرد.
کلاس سوم ابتدایی بودم که به خاطر بلد نبودن محیط و مساحت منو از کلاس بیرون کرد و معلمم بهم گفت که اگه فردا خوب بلد نباشی کلا دیگه کلاس من نیا. یادمه که شب اون روز نتونستم بخوابم و داداشم همشو بهم یاد داد ولی بازهم خوب نتونستم جواب بدم و اون روز مبسر کلاسمون که اسمش جدی بود کمکم کرد و من تونستم یکم جواب بدم.
کلاس چهارم ابتدایی یکم باحال تر بود من اون موقع حرفه ایی تقلب کردن بلد نبودم و یادمه که سر امتحان جغرافیا یه طومار تقلب نوشته بودمو بدون ترس از معلم تقلبمو میکردم.
چه خاطرات شیرینی داشتم ولی با همه این تنبلیا و شلوغیا معدل کلاس پنجمم ۱۹.۳۷ شد که اصلا واسم مهم نبود. چه بیخیال بودم و بدون هیچ فکر و غمی به شیطونیام ادامه میدادم یادمه اون زمونا همیشه دنبال بابام بودم و هرجا اون میرفت منم میرفتم .
یادمه اون زمونا که می خواستم نماز بخونم نمازمو ساعتی میخوندم. اون زمونا دوستای زیادی داشتم که با هیچ کدوم نموندم آخه اونا هیچ کدوم نمی خواستن پیشرفت کنن ولی من تونستم به بیشتر آرزوهام برسم. حالا هم ای یکم راضی ام و خوشحالم که خدا همیشه با من بوده.
امیدوارم هیچ کدوم از این خاطرات از ذهنم نره و فراموششون نکنم.
امروز اول مهره روزی که من به دنیا اومدم .روزی که هلم دادن تو این دنیا و گفتن تا ما نگیم حق بیرون اومدن از این دنیا رو نداری.
دیگه هیچ حرفی واسه روز تولدم ندارم. اونایی که یادشون بود زنگ زدن و بهم تبریک گفتن اونایی هم که زنگ نزدن حتما سرشون شلوغ بود.با همه اینا تو روز تولدم خوشحال نیستم. چون نمیتونم تلخیها و مشکلات ۲۰ سالگیمو فراموش کنم .
زیر باران برو و یاد سهراب کن و ببین که سهراب از باران چه آموخت !!!!

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمترگله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر
این ترانه رو من خیلی دوست دارم واسه همین گذاشتمش تو وبلاگم.
یه وقت یکی ازم پرسید دوست داشتن خوبه یا عشق و منم جواب ندادم چون واقعا نمیدونستم کدوم یکی خوبه. تا اینکه سرنوشت یه بازیهایی باهام کرد که جوابمو گرفتم. و حالا میگم که دوست داشتن والاتر از عشقه. چون شاید همه جنبه دوست داشتنو داشته باشن ولی هیچ کس جنبه و لیاقت عاشق شدنو نداره و من اینو کاملا مطمئنم.
عاشقی خیلی سخته. نمیدونم یه نوع احساسی تو دوست داشتن هست که تو عاشقی نیست. وقتی آدم کسی رو دوست داره دیگه واسه طرف مقابلش سیم خاردار نمیکشه ولی تو عشق احساس سنگینتر میشه و نمیشه این بار سنگین رو کشید.
نمیدونم متوجه حرفام میشی یا نه؟ ولی من اینارو واقعا تجربه کردم و معنای واقعی هردوشونو فهمیدم.
به نظر من عاشقی آخرین مرحله از عواطف انسانه که انسان واسه رسیدن به این مرحله خیلی چیزارو باید تجربه کنه که شاید اصلا نتونه این مراحلو طی کنه چون واسه طی کردن این راه کوله بارت باید پر باشه. من خودم نتونستم این راهو برم چون دیدم هنوز واسم زوده و به اون مرتبه از عواطف نرسیدم که بتونم این مرحله رو طی کنم.
پس تو هم عجله نکن چون به جایی میرسی که من الان هستم. عشق رو بزار کنار و فقط دوست داشته باش. ولی اگه دوست داری فقط لفظ عاشقی رو به خودت بدی ایرادی نداره ولی مواظب تک تک جملاتت باش . شاید روزی برسه که منم بگم عاشقم ولی از اون روز میترسم. آدم هم از هرچی بترسه به سرش میاد پس تو هم بترس.
مرو ای دوست
مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار
که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مرو ای دوست
مرو ای دوست بنشین با منو دل
بنشین تا برسم اگر
به شب موی تو
تو نیاشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خاموشی
بی تو به شامو سحر چه کنم
با غم تو
خیلی دوست دارم بدونم از بین ما کدوم به قله کاف میرسه؟؟!!!
همه اولش قرار میزارن که حتما برن قله کاف ولی بین راه اتفاقایی میفته که از رفتن به قله کاف باز میمونن. چه قشنگ میشد که همه به تصمیمی که میگیرن استوار باشن و محکم قدم بردارن چون روزی این قدمها دیواری محکم برای اونها خواهد بود که اگه یه دفه سر خورد اون دیوار پشتیبانش بشه.
میگن اگه انسان چیزی رو از ته دلش بخواد و مصمم باشه که حتما به اون چیزی که میخواد میرسه ستارگان برای تحقق خواسته انسان به صورتی درمیان که خواسته انسان تحقق پیدا کنه. پس من سعی میکنم که همیشه همه چیز رو از ته دل بخوام .
من اینو امتحان کردم و باورش دارم. تو هم باورش کن چون روزی میرسه که جزو اعتقاداتت بشه.

اتوبوس!!!
تا حالا شده سوار اتوبوس بشی؟
بعد از اینکه سوار شدی بلیط بدی؟؟!!
واسه درک زندگی بهتره که سوار اتوبوس بشی و آدما رو از نزدیک بشناسی. اتوبوس یه دنیا قصه است که واسه شنیدنش کافیه فقط به مسافراش نگاه کنی.!
دیروز که اتوبوس بودم به مسافراش نگاه کردم و گفتم چه خوب میشد که من ذهن اینارو میخوندم.
همشون یه ماجرایی داشتن. اصلا آدم تو ماشین شخصی به قدر اتوبوس خوش نمیگذرونه. وقتی که سوار یه اتوبس پر بشی بدتر بهت خوش میگذره. اتوبس یه واژه دیگه به نام قاطر همگانی هم دارد .
واقعا خیلی باحاله که اتوبوس پر باشه و تو جایی واسه گرفتن نداشته باشی و آخرش که میخواد اتوبوس بایسته بیافتی زمین و همه به حالت بخندن. اتوبوس یه دنیا رازه. زنی که کنار پنجره نشسته و تسبیح دستشه و با خیال راحت رو صندلیش لم داده و داره آیه الکرسی میخونه و یه دختر دیگه اون طره نشسته و کنار پنجره است و یه آهی میکشه و به بیرون نگاه میکنه همه ی اینا خودشون یه قصه دارن .
مردی که اون طرف اتوبوسه و میله رو محکم گرفته که نیافته و تو دستش یه کیسه نایلونه که معلومه توش لباس کاگریشه و احساس گرما میکنه و آرزوشه که یکی بلند شه و جا بهش بده.
پیرزنی که وایساده و توان ایستادن رو نداره با صورتی خسته و چروکین که به دختری که نشسته نگاه میکنه...
تو اتوبوس میشه آدما رو شناخت. اتوبوس مثل یه دنیای کوچیکه که همه جور آدم توش جمع شدن و همشون یه مقصد خاصی دارن بعضیاش زودتر به مقصد میرسن و بعضیا دیرتر و خسته تر.
اگه دلت گرفت و فکر کردی که غم و غصه ات زیاده و احساس نا امیدی کردی سوار اتوبوس شو و تو یه جای خوب بشین تا بتونی همه رو ببینی و خوب بهشون نگاه کن شاید درس جدید زندگیتو تو اتوبوس یاد بگیری...
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج ببر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدرهیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست و دگر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
فکر نمیکردم زندگی کردن اینقدر سخت باشه. اگه میدونستم اینقدر سخته همون اول کتابشو میبستم و مینداختم تو آتیش. بد جور دلم گرفته . خیلی وقت بود که این جور دلم نگرفته بود شاید به خاطر این بود که خودمو فراموش کرده بودمو غرق در کارهام شده بودم البته این کارو عمدا کردم که هیچ وقت دلم نگیره ولی باز هر کاریش هم بکنی دله نمیشه قولش زد باید به سازی که میزنه رخصید.
این روزا بد جور تو فکر ارزش زن هستم. قدیما باز زن یه حرمتی داشت ولی حالا نقش یه زباله رو بازی میکنه. چرا باید اینقدر بین زن و مرد فرق باشه چرا باید رییس جمهور ایران یه مرد باشه چرا باید مرد بلند قدتر از زن باشه چرااااااااااااااااااااااااا؟
وقتی یه زن و مرد با هم ارتباط جنسی دارن این زنه که سنگسار میشه پس مرد چی میشه هاااااااا؟!
وقتی که این جور صحنه هارو میبینم حرصم میگیره که چرا؟ مگه همه انسان نیستیم مگه خالق ما یکی نیست پس چرا اینقدر باید بینشون فرق باشه؟ اصلا راه حلی واسه این مشکلات هست؟
امروز احساس کردم خیلی بی ارزشم نمیدونم چرا؟! هیچ اتفاقی هم نیافتاده ولی این احساس رو دارم که هیچ ارزشی ندارم.
امروز از رو بیکاری یه سری به وبلاگها زدم که تو یکیشون یه شعر جالب نظرمو جلب کرد من آخر شعر رو مینویسم چونکه آخرش قشنگتره !!
گفتم به خداوندم تنها چاره من اين است
گر محو شوم شايد ديگر نتوان ديدش
سلام بعد از مدتهای طولانی اخر توانستم بار دیگر به وبلاگ عزیزم سری بزنم![]()
تو این مدت سرم به حدی شلوغ بود که نتونستم به وبلاگ سر بزنم ولی امروز یکمی وقت دزدیدم و اومدم. خیلی دوست داشتم مطلب و شعر جدیدی بنویسم ولی هیچی به ذهنم نیومد و مطلب و شعری هم که بتونه وصف حال من باشه پیدا نکردم جز این چند بیت که فکر کنم همتون اینو شنیدین ولی خلاصه زندگی بیشتر ما تو این چند بیت هستش:
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادن
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

مراقب افکارت باش که گفتارت خواهد شد
مراقب گفتارت باش که رفتارت خواهد شد
مراقب رفتارت باش که عادتت خواهد شد
مراقب عادتت باش که شخصیتت خواهد شد
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت خواهد شد
آنگاه که تنهاترین تنهایان شوم
باز هم خدا هست
او جانشین همه نداشتن های من است!!!

کو اورست می خوام فتحش کنم(گرچه خیلیا قبل من اینکارو کردن). اصلا باورم نمیشه که این اتفاق تو زندگی من بیافته!! بالاخره به آرزوم رسیدم آره !!!!![]()
میگن خواستن در توانستنه!!! و منم خواستم و تونستم. اصلا نمی تونی حدس بزنی که چی شده !!!
دماوند کجاست؟؟؟؟؟؟!!!!!
بالاخره فیش تلفن اومد باورت میشه چند شده؟؟!!! اصلا نمی تونی بگی؟؟؟
آخرش تونستم پول تلفن رو از ۳۰۰۰۰ به ۵۰۰۰ برسونم هیشکی باورش نمیشه قابل توجه دماخ سوخته ها!!!![]()
حالا یه آب خنک میچسبه بعد یه عمر جون کندن و نت نیومدن جوابشو گرفتم قربونت!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
خوب کنکور هم دادیم و گذشت ولی من میدونم که شانس قبولی ندارم چون کسی قبول میشه که زحمت کشیده باشه حالا بیخیال میخواستم ماجرایی رو واستون تعریف کنم که فکر کنم واسه بعضیا لازمه که بخونن .
ماجرا مال یکسال پیشه و راجع به یکی از دوستامه که این اتفاق واسه اون افتاده بود که منم ندونسته یه جورایی واردش شدم. خوب ماجرا از یه چت شروع شد ولی بعدها دوستیشون بیشتر از یه چت شد اینا یک دل نه صد دل عاشق هم شدن ولی من آخرشو همون آولش میدونستم چی میشه ولی هیچی به دوستم نگفتم و گذاشتم تا خودش به این حقیقت برسه. و من زیاد تو دوستیشون دخالت نمیکردم و بیرون ماجرا بودم . تا اینکه بعد مدتی یه اتفاقی افتاد و پسرک به یه بهانه خواست که این دوستی خاتمه پیدا کنه و دوست منم که هیچی نگفت و قبول کرد که اینش منو بیشتر هرس میداد اصلا بهونش از اون بهونه های تابلو بود ولی دوست شاید در حرف رابطشو با پسره قطع کرده بود ولی در دل داستان یه چیز دیگه بود . و منتظر روزی بود که دوباره به اون پسره برسه و من هم باز سکوت کردم و به امیدواریش اظافه میکردم چون میدونستم که اگه چیزی بگم ناراحت میشه پس صبر کردم تا خودش بفهمه چون دوست من از این لحاظ ساده است و فکر میکنه همه مثل خودش بی ریا هستن و به عشقش وفادار موند ولی بعد یکسال وقتی دید که دیگه امیدواریش بیهوده است دیگه ازش دل کند و چیزی گفت که فکر نمیکردم بگه اون گفت : خیلی نامرده . برنگشت. اون تا به حال به پسره فحشی و اهانتی نکرده بود اون واقعا سادگانه دوسش داشت ولی چی شد اون همه انتظار و منتظر یه تلفن که بگه من برگشتم.
وقتی این چیزارو میبینم بیشتر هرسم میگیره و نا امیدتر به آینده نگاه میکنم چون شاید من هم یه روز مثل اون بشم. و یه انتظار واهی داشته باشم و قدم تو جاده ایی بذارم که آخرش معلوم نباشه. نه من هرگز وارد این داستانها نمیشم و قدم به راهی میزارم که آخرش واسم واضح و معلوم باشه و بدونم که این راهی که میرم آیا پایان خوشی داره.
این دوستم شاید الان این داستان رو بخونه و بهم زنگ بزنه و کلی فحشم بده ولی من ناراحت نمیشم.
دوستم باید قبول کنه که این یه تجربه هستش و یه داستانه که همه باید بخونن قبل از اینکه داستان رو زندگی کنند.
دیروز داشتم به این فکر میکردم که تاریخ کنکور کی هستش بعد فهمیدم ۲۰ بهمن هستش وقتی تاریخشو فهمیدم گفتم حالا کدوم روز میافته .... دیگه اون وقت فهمیدم جمعه همین هفته من میرم کنکور بدم.
خداییش با این همه اطلاعات و هوش و هواس من واقعا دارم میرم کنکور بدم؟؟؟؟؟؟![]()
واسه من که جای سواله اصلا خندم میاد برا خودم که آیا وقعا من جمعه صبح میرم واسه کنکور؟؟؟؟
خوب این میتونه یه سوال هوش براتون باشه!!!!
ولی روز کنکور رو خوب میتونم مجسم کنم :
۱ ساعت اولشو به این فکر میکنم که کنکور چیرو دارم میدم. ۱ ساعت بعدشو ۱۰و۲۰ ۳۰و... میشمرم.
۲ساعت بعدشو به این فکر میکنم که میخوان بهمون کیک بدن یا باز بیسکویت سنگی . و لحظات آخر به این فکر میکنم که چطوری برم خونه!!!!(حالا کنکور چند ساعته)
اینا همه فکراییه که من هر سال موقع کنکور میکنم. و میدونم که با این ضریب هوشی مادرزادی اگه ریس جمهور هم بخواد عمرا قبول شم(هان!!!)
اصلا از بحث کنکور میام بیرون همه چیز که کنکور نیست یه ذره هم به فلسفه زندگی بپردازیم.
به نظر بنده همه چیز با عشق شروع میشه مثلا تولد یک انسان از عشقه. اصلا عشق بنده ها رو بیخیال ok?
عشق خدا به بنده هاش و همه ما هم به این اعتقاد داریم که مبدا و مقصد ما آدما یکیه یعنی خدا!!!
پس اگه یه معادله درست کنیم میبینیم که درسته!!! یعنی چی؟!!! خدا خودش کمال عشقه و ما هم مخلوق خداییم پس وجود ما از عشق خداست یعنی خدا با عشق ما رو خلق کرد پس مبدا ما از خدا یعنی همان عشق شروع شد پس وقتی میگیم از خدا میایم و بسویش برمیگردیم یعنی این!!!(هان!!!!!!!!!!!)
پس همه چیز از عشق شروع میشه و با عشق تموم میشه. ولی خوب عشق ما آدما با خدا فاصلش هفت آسمون خداست. اینایی که گفتم همش مربوط میشه به عشق خدا . وگرنه عشق ما آدما که چندتا مبدا و مقصد دارن. نمیدونم چی شد از این حرفا زدم ولی خوب گفتم وبلاگم بی پست نمونه از هیچی که بهتره آرهههههههه؟؟؟!!!!![]()







