دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمترگله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر
این ترانه رو من خیلی دوست دارم واسه همین گذاشتمش تو وبلاگم.
یه وقت یکی ازم پرسید دوست داشتن خوبه یا عشق و منم جواب ندادم چون واقعا نمیدونستم کدوم یکی خوبه. تا اینکه سرنوشت یه بازیهایی باهام کرد که جوابمو گرفتم. و حالا میگم که دوست داشتن والاتر از عشقه. چون شاید همه جنبه دوست داشتنو داشته باشن ولی هیچ کس جنبه و لیاقت عاشق شدنو نداره و من اینو کاملا مطمئنم.
عاشقی خیلی سخته. نمیدونم یه نوع احساسی تو دوست داشتن هست که تو عاشقی نیست. وقتی آدم کسی رو دوست داره دیگه واسه طرف مقابلش سیم خاردار نمیکشه ولی تو عشق احساس سنگینتر میشه و نمیشه این بار سنگین رو کشید.
نمیدونم متوجه حرفام میشی یا نه؟ ولی من اینارو واقعا تجربه کردم و معنای واقعی هردوشونو فهمیدم.
به نظر من عاشقی آخرین مرحله از عواطف انسانه که انسان واسه رسیدن به این مرحله خیلی چیزارو باید تجربه کنه که شاید اصلا نتونه این مراحلو طی کنه چون واسه طی کردن این راه کوله بارت باید پر باشه. من خودم نتونستم این راهو برم چون دیدم هنوز واسم زوده و به اون مرتبه از عواطف نرسیدم که بتونم این مرحله رو طی کنم.
پس تو هم عجله نکن چون به جایی میرسی که من الان هستم. عشق رو بزار کنار و فقط دوست داشته باش. ولی اگه دوست داری فقط لفظ عاشقی رو به خودت بدی ایرادی نداره ولی مواظب تک تک جملاتت باش . شاید روزی برسه که منم بگم عاشقم ولی از اون روز میترسم. آدم هم از هرچی بترسه به سرش میاد پس تو هم بترس.
مرو ای دوست
مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار
که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مرو ای دوست
مرو ای دوست بنشین با منو دل
بنشین تا برسم اگر
به شب موی تو
تو نیاشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خاموشی
بی تو به شامو سحر چه کنم
با غم تو
خیلی دوست دارم بدونم از بین ما کدوم به قله کاف میرسه؟؟!!!
همه اولش قرار میزارن که حتما برن قله کاف ولی بین راه اتفاقایی میفته که از رفتن به قله کاف باز میمونن. چه قشنگ میشد که همه به تصمیمی که میگیرن استوار باشن و محکم قدم بردارن چون روزی این قدمها دیواری محکم برای اونها خواهد بود که اگه یه دفه سر خورد اون دیوار پشتیبانش بشه.
میگن اگه انسان چیزی رو از ته دلش بخواد و مصمم باشه که حتما به اون چیزی که میخواد میرسه ستارگان برای تحقق خواسته انسان به صورتی درمیان که خواسته انسان تحقق پیدا کنه. پس من سعی میکنم که همیشه همه چیز رو از ته دل بخوام .
من اینو امتحان کردم و باورش دارم. تو هم باورش کن چون روزی میرسه که جزو اعتقاداتت بشه.

اتوبوس!!!
تا حالا شده سوار اتوبوس بشی؟
بعد از اینکه سوار شدی بلیط بدی؟؟!!
واسه درک زندگی بهتره که سوار اتوبوس بشی و آدما رو از نزدیک بشناسی. اتوبوس یه دنیا قصه است که واسه شنیدنش کافیه فقط به مسافراش نگاه کنی.!
دیروز که اتوبوس بودم به مسافراش نگاه کردم و گفتم چه خوب میشد که من ذهن اینارو میخوندم.
همشون یه ماجرایی داشتن. اصلا آدم تو ماشین شخصی به قدر اتوبوس خوش نمیگذرونه. وقتی که سوار یه اتوبس پر بشی بدتر بهت خوش میگذره. اتوبس یه واژه دیگه به نام قاطر همگانی هم دارد .
واقعا خیلی باحاله که اتوبوس پر باشه و تو جایی واسه گرفتن نداشته باشی و آخرش که میخواد اتوبوس بایسته بیافتی زمین و همه به حالت بخندن. اتوبوس یه دنیا رازه. زنی که کنار پنجره نشسته و تسبیح دستشه و با خیال راحت رو صندلیش لم داده و داره آیه الکرسی میخونه و یه دختر دیگه اون طره نشسته و کنار پنجره است و یه آهی میکشه و به بیرون نگاه میکنه همه ی اینا خودشون یه قصه دارن .
مردی که اون طرف اتوبوسه و میله رو محکم گرفته که نیافته و تو دستش یه کیسه نایلونه که معلومه توش لباس کاگریشه و احساس گرما میکنه و آرزوشه که یکی بلند شه و جا بهش بده.
پیرزنی که وایساده و توان ایستادن رو نداره با صورتی خسته و چروکین که به دختری که نشسته نگاه میکنه...
تو اتوبوس میشه آدما رو شناخت. اتوبوس مثل یه دنیای کوچیکه که همه جور آدم توش جمع شدن و همشون یه مقصد خاصی دارن بعضیاش زودتر به مقصد میرسن و بعضیا دیرتر و خسته تر.
اگه دلت گرفت و فکر کردی که غم و غصه ات زیاده و احساس نا امیدی کردی سوار اتوبوس شو و تو یه جای خوب بشین تا بتونی همه رو ببینی و خوب بهشون نگاه کن شاید درس جدید زندگیتو تو اتوبوس یاد بگیری...
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج ببر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدرهیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست و دگر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو



