تبليغاتX
دنیای غریب من
دنیای غریب من
پشت بودن من خدایی است ....!!!!
جمعه بیستم مهر 1386 14:27
همه چیز دنیا دروغ شده و جایی واسه من و تو تو این بازی نیست . و یه وقت میبینی که وقت تموم شده و بدون هیچ حرف و حدیثی باید بری .

یه روزی میرسه که آدمایی که تو واسشون فاتحه میخوندی اونا برات فاتحه بخونن. دنیا رو چه دیدی یه روز اینوره یه روز اونوره اگه زرنگ باشی دنیا رو تو دستت میگیری در غیر اینصورت فاتحه و الصلوات.

چند روزه که فکر میکنم دیگه هدفی ندارم و الکی دارم اکسیژن مصرف میکنم. اخه آدم بی هدف همون بهتر که مرده باشه تا اینکه الکی جا اشغال کنه.

همه ی ما مرده های زنده ایم فقط  نمیخوایم باور کنیم.

یه بنده ی خدایی میگه :

                         " انسان در بهشت هم خوشبخت نیست"

نظر شما چیه؟

به نظرت بهشتی که دنبالش میگردی چه شکلیه؟ اصلا واسه خودت بهشتی داری؟

 

 

نوشته شده توسط دختر باران(نازی) | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه هشتم مهر 1386 14:36
خودمو مثل کسی میبینم که وسط دریاست و نمیدونه دنبال ساحل باشه یا شنا کردن و بدون حرکت وسط دریا مونده و هراز گاهی با حرکت دریا اونم حرکت میکنه.

من نمیخوام اینطور بمونم ولی دیگه چیزی ندارم که بوسیله اون بتونم خودمو به ساحل برسونم یا خودمو به آخر دریا برسونم. دیروز به خاطرات مدرسه رفتنم فکر میکردم چه عالمی داشت همش خوشحال بودم و هیچ فکری و غمی تو مغزم نبود تنها دغدغه ام این بود که یه وقت از بازی عقب نمونم.

حالا حاضرم نصف عمرمو بدم تا اون دوران رو دوباره تجربه کنم . یادمه یه بار یکی از بچه ها رو تو مدرسه با آب خیس کردم اونم واسه تلافی لیوانشو از آب پر کرد و از مدرسه تا خونه دنبالم کرد من اون روز دیر به خونه رفتم چون یه جارو پیدا کرده بودمو چند ساعت ساعت اونجا قایم شده بودم.

یادمه اون زمون تنها یه بار اتوبوس سوار شدم آخه راه خونه تا مدرسه سر راست بود و با بچه ها شلوغ کنان بدون خستگی به طرف خونه میرفتیم. خاطرات اون دوران عین یه فیلم از جلو چشمام رد میشن.

یادمه که کلاس دوم ابتدایی بودم که به خاطر بلد نشدن یه سوال معلمم منو به کلاس اول برد و بچه های اون کلاس برام هوی هوی کشیدن همه ی اینا برا من شیرینن . من بیشتر معلم اول ابتداییمو دوست داشتم خدا رحمتش کنه اول شوهرش مرد بعد خودش فوت کرد.

کلاس سوم ابتدایی بودم که  به خاطر بلد نبودن محیط و مساحت منو از کلاس بیرون کرد و معلمم بهم گفت که اگه فردا خوب بلد نباشی کلا دیگه کلاس من نیا. یادمه که شب اون روز نتونستم بخوابم و داداشم همشو بهم یاد داد ولی بازهم خوب نتونستم جواب بدم و اون روز مبسر کلاسمون که اسمش جدی بود کمکم کرد و من تونستم یکم جواب بدم.

کلاس چهارم ابتدایی یکم باحال تر بود من اون موقع حرفه ایی تقلب کردن بلد نبودم و یادمه که سر امتحان جغرافیا یه طومار تقلب نوشته بودمو بدون ترس از معلم تقلبمو میکردم.

چه خاطرات شیرینی داشتم ولی با همه این تنبلیا و شلوغیا معدل کلاس پنجمم ۱۹.۳۷ شد که اصلا واسم مهم نبود. چه بیخیال بودم و بدون هیچ فکر و غمی به شیطونیام ادامه میدادم یادمه اون زمونا همیشه دنبال بابام بودم و هرجا اون میرفت منم میرفتم .

یادمه اون زمونا که می خواستم نماز بخونم نمازمو ساعتی میخوندم. اون زمونا دوستای زیادی داشتم که با هیچ کدوم نموندم آخه اونا هیچ کدوم نمی خواستن پیشرفت کنن ولی من تونستم به بیشتر آرزوهام برسم. حالا هم ای یکم راضی ام و خوشحالم که خدا همیشه با من بوده.

امیدوارم هیچ کدوم از این خاطرات از ذهنم نره و فراموششون نکنم.

نوشته شده توسط دختر باران(نازی) | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه یکم مهر 1386 14:8
سلام

امروز اول مهره روزی که من به دنیا اومدم .روزی که هلم دادن تو این دنیا و گفتن تا ما نگیم حق بیرون اومدن از این دنیا رو نداری.

دیگه هیچ حرفی واسه روز تولدم ندارم. اونایی که یادشون بود زنگ زدن و بهم تبریک گفتن اونایی هم که زنگ نزدن حتما سرشون شلوغ بود.با همه اینا تو روز تولدم خوشحال نیستم. چون نمیتونم تلخیها و مشکلات ۲۰ سالگیمو فراموش کنم .

 

نوشته شده توسط دختر باران(نازی) | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: دختر باران(نازی) & Designer: Hessam Sedaghati
Type Writer Status Bar