تبليغاتX
دنیای غریب من
دنیای غریب من
پشت بودن من خدایی است ....!!!!
یکشنبه هشتم مهر 1386 14:36
خودمو مثل کسی میبینم که وسط دریاست و نمیدونه دنبال ساحل باشه یا شنا کردن و بدون حرکت وسط دریا مونده و هراز گاهی با حرکت دریا اونم حرکت میکنه.

من نمیخوام اینطور بمونم ولی دیگه چیزی ندارم که بوسیله اون بتونم خودمو به ساحل برسونم یا خودمو به آخر دریا برسونم. دیروز به خاطرات مدرسه رفتنم فکر میکردم چه عالمی داشت همش خوشحال بودم و هیچ فکری و غمی تو مغزم نبود تنها دغدغه ام این بود که یه وقت از بازی عقب نمونم.

حالا حاضرم نصف عمرمو بدم تا اون دوران رو دوباره تجربه کنم . یادمه یه بار یکی از بچه ها رو تو مدرسه با آب خیس کردم اونم واسه تلافی لیوانشو از آب پر کرد و از مدرسه تا خونه دنبالم کرد من اون روز دیر به خونه رفتم چون یه جارو پیدا کرده بودمو چند ساعت ساعت اونجا قایم شده بودم.

یادمه اون زمون تنها یه بار اتوبوس سوار شدم آخه راه خونه تا مدرسه سر راست بود و با بچه ها شلوغ کنان بدون خستگی به طرف خونه میرفتیم. خاطرات اون دوران عین یه فیلم از جلو چشمام رد میشن.

یادمه که کلاس دوم ابتدایی بودم که به خاطر بلد نشدن یه سوال معلمم منو به کلاس اول برد و بچه های اون کلاس برام هوی هوی کشیدن همه ی اینا برا من شیرینن . من بیشتر معلم اول ابتداییمو دوست داشتم خدا رحمتش کنه اول شوهرش مرد بعد خودش فوت کرد.

کلاس سوم ابتدایی بودم که  به خاطر بلد نبودن محیط و مساحت منو از کلاس بیرون کرد و معلمم بهم گفت که اگه فردا خوب بلد نباشی کلا دیگه کلاس من نیا. یادمه که شب اون روز نتونستم بخوابم و داداشم همشو بهم یاد داد ولی بازهم خوب نتونستم جواب بدم و اون روز مبسر کلاسمون که اسمش جدی بود کمکم کرد و من تونستم یکم جواب بدم.

کلاس چهارم ابتدایی یکم باحال تر بود من اون موقع حرفه ایی تقلب کردن بلد نبودم و یادمه که سر امتحان جغرافیا یه طومار تقلب نوشته بودمو بدون ترس از معلم تقلبمو میکردم.

چه خاطرات شیرینی داشتم ولی با همه این تنبلیا و شلوغیا معدل کلاس پنجمم ۱۹.۳۷ شد که اصلا واسم مهم نبود. چه بیخیال بودم و بدون هیچ فکر و غمی به شیطونیام ادامه میدادم یادمه اون زمونا همیشه دنبال بابام بودم و هرجا اون میرفت منم میرفتم .

یادمه اون زمونا که می خواستم نماز بخونم نمازمو ساعتی میخوندم. اون زمونا دوستای زیادی داشتم که با هیچ کدوم نموندم آخه اونا هیچ کدوم نمی خواستن پیشرفت کنن ولی من تونستم به بیشتر آرزوهام برسم. حالا هم ای یکم راضی ام و خوشحالم که خدا همیشه با من بوده.

امیدوارم هیچ کدوم از این خاطرات از ذهنم نره و فراموششون نکنم.

نوشته شده توسط دختر باران(نازی) | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: دختر باران(نازی) & Designer: Hessam Sedaghati
Type Writer Status Bar